تبلیغات
آن من - هستی دوباره
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

هستی دوباره

   نوشته شده توسط: توکا    

 

دردی دارم که نه مجال گفتنش هست، نه مکانش،نه جرأتش و نه زبانش!

 

دردی که وجودم را به  خاموشی و سکوت کشانده است!

 

دردی که جانم را به آتشفشانی ملتهب  و کلماتم را به شعله هایی آتشین بدل

ساخته است!

 

دوست دارم از لابلای کلمات خارج شوم و دوباره پا به هستی بگذارم.

 

احساس می کنم تنها  یک ساعت از هستی ام باقی است.

 

یک ساعت برای دوباره متولد شدن

 

برای شناختن و آموختن

 

برای شک کردن و به یقین رسیدن

 

برای شنیدن پیام عشق و اعتماد کردن

 

برای سکوت

 

برای مهر ورزیدن

 

و برای مردن

 


 

فرصتی نیست باید بشتابم.

 

باید این حصارهای بلند تنیده شده به دور وجود نحیفم را بشکنم.

 

باید پرده ها را کنار بزنم،

 

باید پیله ام را بشکافم،

 

باید پرواز کنم،

 

باید بروم!